تحلیل طراحی لباس فیلم Frankenstein
طراح لباس کیت هاولی در اقتباس جدیدی از رمان فرانکشتاین با گیرمو دلتورو همکاری کرده است؛ اقتباسی که هم به متن اصلی وفادار میماند و هم شخصیتها را با سبک منحصربهفرد کارگردان دوباره به تصویر میکشد.
دلتورو به هاولی گفت با اینکه داستان فرانکنشتاین عمدتاً در دههٔ ۱۸۵۰ میگذرد، او نمیخواهد در فیلمش انبوهی از لباسهای تماممشکی و کلاههای سیلندری ببیند. دل تورو میخواست با رنگ داستانش را بهتر روایت کند.
با اینکه طراحی لباسها کاملاً مطابق با دوره نیست، حس رمانتیسم گوتیک در آنها حفظ شده و بهخوبی با رویکرد افسانهگونهٔ فیلم هماهنگ میشود.
با ویکتور شروع میکنیم؛ دانشمندی باهوش و خودشیفته. ظاهر و حرکاتش از پرینس و دیوید بویی الهام گرفته و این تأثیر در لباسهایش هم دیده میشود. او از خانوادهای اشرافی است، اما دیگر ثروتی ندارد. لباسهایش خوب اما فرسودهاند؛ شبیه یک راکاستار که فقط چون مجبور است چیزی میپوشد.

بعد از ملاقات هارلاندر، ظاهرش همچنان نامرتب میماند اما کمکم پرزرقوبرقتر میشود و دندیبودن خودش را بیشتر نشان میدهد. در مد، دندی کسی است که با ظاهرش بر تصنّع و توجه به جزئیات تأکید میکند. لباسهای ویکتور همین کار را میکنند: نبوغ، انزوا و سقوط او را نشان میدهند و نوعی سرکشی درشان هست. ظاهر نابهنگامش هم تأکید میکند که آفرینش را نمیتوان در زمان خودش محدود کرد.
«اسکار ایزاک عاشق این بود که کلاهش حالوهوای بوهمیِ فرانسوی داشته باشد، پس با همان عناصر بازی کردیم. عکسهای ویلیام بلیک را دیدم، اما همینطور نوریِیِف در آپارتمان پاریسیاش. همچنین عکسهای دیمین هرست، پیکاسو و فرانسیس بیکن را هنگام نقاشی با لباسهای کاریشان بررسی کردم.»
نتیجه، لباسهایی است که روند آرام سقوط به وسواس را نشان میدهد.
مادر ویکتور، کلر (میا گاث) در لباسهایی با قرمزهای تند و خونآلود ظاهر میشود. رنگی که در تمام فیلم نقش تماتیک دارد. هاولی در باره لباسهای کلر گفته: «خیلی دربارهٔ نوع قرمزی که استفاده کنیم حرف زدیم؛ اینکه رنگها غنی و زنده باشند اما عمق هم داشته باشند. گیرمو از همان ابتدا زبان بصری خودش را مشخص میکند، و وقتی تماشاگر مادر ویکتور را روی پلهها میبیند، سریع میفهمد این داستان حالوهوای نمایشی دارد و میتواند قوانین دنیای فیلم را بپذیرد.»

رنگ قرمز در فیلم فقط در ارتباط با ویکتور دیده میشود و اولین بار در یکی از بهیادماندنیترین نماهای فیلم ظاهر میشود: مادر ویکتور، کلر، یکدست قرمز پوشیده، در حالیکه تورش در باد موج میزند و پسزمینه کاملاً سیاهوسفید است. کلر همان کسی است که تمام عشق ویکتور به او گره خورده.
بعدتر، اثر دستِ خونآلود مادر روی صورت ویکتور، تبدیل میشود به قرمزی شال، کت مخملی و دستکشهای ویکتور، حتی مجسمه مادر و تابوتش با گلهای قرمز دوباره در کلاه الیزابت هنگام ملاقات با ویکتور دیده میشود.
قرمز هم نشانهٔ واضح ارتباط او با مادرش است و هم راهی برای نشاندادن «خون روی دستانش» در خلق مخلوق.
مخلوق شبیه مسیح است. باندپیچی او هم پزشکی و هم مقدس است مثل پانسمان جراحی و لباسهای کفن، مومیایی کردن و پیچاندن نوزاد.
او آفریدهٔ انسانی است که خود را خدا میپندارد و در عین حال، یک نوزاد است که هیچ امکاناتی برای رشد ندارد. مخلوق عریان است؛ نه فقط بهصورت واقعی، بلکه به این دلیل که از قوانین و راحتیهایی که لباس فراهم میکند محروم است.

اولین لباسش از سرباز مردهای است و میتوان دید که تقریباً به استخوانهای آن مرد تبدیل شده. هاولی در مصاحبه با WWD گفت: «در فیلمنامهٔ گیرمو خیلی دربارهٔ حس خاطرات مخلوق و اینکه خاطرات دیگران هم بخشی از آگاهی کامل او هستند صحبت شده است. و آن کت مثل خاطرهٔ مرد دیگری است.»
لباسهای دیگر که در مسیر به دست میآورد هم او را از سرما و گرما محافظت میکنند و هم تحت تأثیر محیط قرار میگیرند، چیزی که خودش هیچوقت تجربه نخواهد کرد. پالت رنگ او فاقد خون (قرمز) است.

هاولی میگوید: «در رمان، غم و اندوه مخلوق به اندازهٔ خشم او تأثیرگذار است. گیرمو زیاد دربارهٔ این موضوع صحبت کرده است. من عکسهای زیادی از مومیایی کردن دیدم تا بفهمم لباس چگونه به استخوانها میچسبد وقتی گوشت از بین میرود.»
«ما همیشه شخصیتها را از درون به بیرون میبینیم و فیزیولوژیشان را در لباسها منعکس میکنیم. پس آن کت میدان نبرد، زبان خودش را پیدا کرد؛ شبیه پوست لایهلایهٔ دیگری شد، خاطرهٔ مرد دیگری در ستون فقرات کت ثبت شد. وقتی مخلوق به کلبه میرسد، اولین تجربهٔ عشقش در هدیهٔ لباس، گرما و غذاست. بنابراین لباس، برای او، کارکرد متفاوتی پیدا میکند. سپس وقتی او را در عروسی میبینیم، تقریباً مرفه و باشکوه شده است؛ نه فقط بهخاطر زبان و صدای جدیدش، بلکه بهخاطر قد و سیلوئت پوششش.»
لباسهای الیزابت لاونزا (که نقش او را میا گاث هم بازی میکند) مسیر تحول او را در فیلم نشان میدهند و وقتی با مخلوق همدلی میکند، لباسهایش با او هماهنگ میشوند. هاولی توضیح میدهد: الیزابت و کلر هر کدام با رنگهای خاصی کدگذاری شدهاند و نوعی درخشندگی دارند، انگار که توهم هستند.

کمد لباس الیزابت پر از رنگه. طرحهای لباسهایش از سلولهای خونی، سوسکها، مالاکیت، رادیوگرافی و.. الهام گرفته شده. بارزترین قطعهاش گردنبند تسبیح کارنلیان است که با همکاری Tiffany & Co. ساخته شده. هاولی میگوید: «گیرمو نکات فوقالعادهای دربارهٔ الهیات طبیعت و مذهب ارائه کرد که مبنای ساخت صلیب با سوسک درون آن شد.»
این گردنبند روی نقطهٔ نبض گردن او قرار دارد؛ جایی که نفس، صدا و آسیبپذیری در آن جمع میشوند و مرز ناپایدار بین زندگی و مرگ را نشان میدهد و او را به اعتماد به غریزههایش تشویق میکند.
در پشت این گردنبند دست خط ماری شلی به سفارش گیرمو دل تورو، حکاکی شده.

لباس سبز الیزابت که از برشهای سنگ مالاکایت و روتختیهای ویکتوریایی الهام گرفته شده.
پالت رنگی سبز نشان از زودگذر بودن الیزابت است.

لباس مخمل الیزابت که طرح آن برگرفته از سلولهای خون است و با دست روی پارچه چاپ شده.
سرپوش الیزابت برگرفته از مقبره مادر ویکتور، کلر، است.

موتیف ستون فقرات که در لباس مخلوق و الیزابت دیده میشد.

لباس آبی الیزابت که منبع الهام آن عکسهای رادیولوژی بودن، بر این گذرا بودن و شفافیت شخصیت او تأکید دارد. او این لباس را وقتی برای اولین بار ویکتور را ملاقات میکند میپوشد و بلافاصله در گفتگو با ویکتور حرف دلش را میزند.
گردنبند scarab که الیزابت آن رامیپوشد از آرشیو تیفانی است و در قرن بیستم ساخته شده، نمادی از تناسخ و تحول است. این گردنبند در سال ۱۹۰۰ طراحی شده و بیش از ۴۰ قیراط الماس دارد.
گیرمو آن را آنقدر دوست داشت که تیم طراحی لباس یک جفت دکمه سرآستین آرشیوی لویی تیفانی هم تهیه کردند و روی آنها حروف اختصاری اسم او حک شد؛ این هدیه در صحنه به او تقدیم شد.

پالت رنگی پوشش الیزابت بعد از ملاقات با ویکتور قرمزتر میشود.
وقتی ویکتور او را در جمع میبیند، او یک چتر قرمز در میان جمعیتی با چترهای سیاه دارد. زیر آن، کلاه زرد میپوشد که هم مقدس است و هم خورشیدوار. ویکتور بعداً به مخلوق میگوید باید خورشید را بپذیرد، چون منبع حیات است.
همزمان که ویکتور بیشتر جذب او میشود، چتر قرمز به لباس قرمز تبدیل میشود و ویکتور در همین لباس احساساتش را اعتراف میکند، اما الیزابت او را رد میکند و از چند انتخاب کمی که در زندگی دارد استفاده میکند. سپس تور آبیاش را برمیدارد و فرار میکند.

تور برای الیزابت مانند پارچهای از فاصله است.
از طریق آن، الیزابت تبدیل به سوژهای شکافپذیر میشود. یک رادیوگرافی زنده.
او این تور را وقتی برای اولین بار مخلوق را ملاقات میکند میپوشد و مخلوق تنها کسی است که او بهصورت واقعی و استعاری خود را آشکار میکند (و تورش را از صورتش بر میدارد). برای مخلوق، او گرما و اولین لطافت واقعی را فراهم میکند. این یک لحظهٔ آسیبپذیری است که در آن دو نفر همدیگر را همانطور که هستند میبینند و نه آنچه را که تصور میکنند.

لباس عروس الیزابت، طراحی شده توسط کیت هاولی، دارای کرستی با روبانهای سوئیسی است که به عنوان قفسهٔ سینه عمل میکند و ادای احترامی به Bride of Frankenstein است. روبانها همچنین یادآور بانداژهای مخلوق هستند. هاولی دربارهٔ زمینهٔ تاریخی این بادیسها گفت که اساس کارشان را از درون به بیرون گذاشتند.
لباس حدود شش لایه دارد و وقتی باز میشود، شبیه یک پوست لایهلایه است. لایهٔ نهایی که از ارگانزای شفاف است، تقریباً مانند رادیوگرافی لباس دیده میشود. جزئیات و ساختار لباس کامل بود، و وقتی خون از آن عبور کرد، تبدیل به یک جزئی از آناتومی میشد.
آنها ۹ نسخه از یک لباس را ساختند: برای مانکنها، بدلکاران، و عروسکهای غولپیکر میا. این نسخهها، لایههای اضافی هم داشتند تا شدت رنگ خون بیشتر شود.
وقتی سفیدی لباس که با قرمزی خون الیزابت ترکیب میشود، ما را دوباره به نقطه آغاز پالت رنگی فیلم بازمیگرداند.
در نسخهٔ فرانکنشتاین گیرمو دلتورو، طراحی لباس فراتر از وفاداری تاریخی میرود و تبدیل به آناتومی احساسات میشود. هر عمل آفرینش دانهٔ نابودی را در خود دارد، زیبایی و ویرانی همزمان هستند.